چكيده
ظهور جنبش‏هاي اسلام گرا مهمترين دغدغه سياسي اجتماعي موجود در جهان معاصر است.جنبش شيعي معاصر عراق، يكي از جنبش‏هاي گمنام اما تاثيرگذار بر اوضاع سياسي عراق بوده است كه درپي جايگزيني يك حكومت اسلامي در عراق در زمان حكومت حزب بعث بود.
ريشه‏هاي تاريخي- فرهنگي جنبش شيعي عراق در كجاست؟ پيام آن چيست وشخصيت‏هاي برجسته آن كدامند؟اين، مساله اساسي اين رساله است كه به منظور دستيابي به آن، از روش تحليل گفتمان استفاده گرديده است. از ميان نظريه‏هاي تحليل گفتمان، تلاش شده تا از تلفيق رويكرد لاكلا-موفه و فوكو، استفاده شود. رويكرد روشي فوق، با تلفيق رويكرد نظري بابي‏سعيد در باب خيزش گفتمان اسلام‏ گرايي در جوامع معاصر و رويكرد نظري فوكو در باب قدرت و مقاومت، درپي دستيابي به مساله رساله حاضر مي‏باشد.
گفتمان جنبش شيعي عراق در طول قرن بيستم بعنوان يك گفتمان مقاومت، در دو حيطه خرد وكلان فعاليت داشته است: در حيطه كلان، بعنوان مخالف گفتمان قدرت، و در حيطه خرد بعنوان مخالف و بعضا همصدا با گفتمان‏هاي مقاومت موجود در حيطه عمومي عراق اعم از گفتمان كمونيستي، ناسيوناليستي و كرد. اين جنبش سه دوره تاريخي را پشت سرگذاشته كه عبارتند از: دوره حاكميت گفتمان جهانشمول، دوره محلي‏گرايي و دوره راديكاليزه شدن جنبش.
مطالعه موردي اين رساله بر حزب الدعوه الاسلاميه استوار است. در اينجا با بازخواني انديشه‏ها و شرايط و زمينه‏ها و بسترهاي شكل‏گيري و عمل اين حزب ونقش شهيد محمدباقرصدر و آيت‏الله محسن حكيم در رهبري آن، سعي در بررسي جنبش شيعي عراق گرديده است.
واژگان كليدي: تحليل گفتمان، قدرت، مقاومت، شيعه، جنبش شيعي، الدعوه‏الاسلاميه، شهيدصدر.
مقدمه:
بي ترديد يکي از جدي ترين دغدغه هاي جهان مدرن،مسأله اسلام سياسي است.خيزش موج هاي متعدد اسلام سياسي در سراسر جهان،از ديرباز مورد توجه متفکران،صاحبنظران و تحليلگران حوزه علوم اجتماعي بوده است.اين خيزش ها که معمولاً تحت عنوان “بنيادگرايي اسلامي” بيان و بررسي مي گردند،مسأله اساسي کشورهاي خاور ميانه در طول قرن بيستم و اوايل قرن بيست و يکم محسوب مي شوند.
جنبش هاي اسلام خواه،با شعار بازگشت به اسلام در کشورهاي مسلمان خاور ميانه که اکثراً در سيطره حکومت هاي وابسته به غرب و طرفدار سکولاريزاسيون بوده اند،در طول قرن بيستم،با سر دادن شعار اسلام خواهي و با بهره گرفتن از بحران هاي اجتماعي درون جوامع،سعي در به زير سؤال بردن “گفتمان قدرت” رسمي حاکم کرده و با به وجود آوردن ” گفتمان مقاومت ” در اين راستا نموده اند.
اين جنبش ها که داراي زمينه هاي سياسي-فرهنگي مختلف بوده و از ايدئولوژي اسلامي در معنا بخشي به اجزا و کليت خود بهره مي برند،هنگامي توان و قدرت معنوي و اجتماعي-سياسي به دست آورده اند که دو شرط ملازم يکديگر در جامعه وجود داشته باشند:
1- ظهور يک رهبر فرهمند
2- جامعه اي که عميقاً دچار آشفتگي است.(دکمجيان،1383:58)
مراجعه به تمامي جنبش هاي اسلام خواهانه در قرن اخير و قرن حاضر،فرضيه فوق را تأييد مي نمايد.جهان اسلام در طول دو قرن اخير،يک بحران طولاني اجتماعي-فرهنگي،اقتصادي و از همه مهم تر روحي را پشت سر گذاشته است.
از زمان عثماني که اسلام بيشتر نيروي مشروعيت بخشي خود را صرف حفظ برتري دودمان حاکم ترک و نهادهاي امپراطوري آن کرده بود،تا تسلط استعمار بريتانيا و فرانسه بر کشورهاي مسلمان خاورميانه و ظهور ايدئولوژي هاي گفتمان مقاومت در برابر آن،همچون ملي گرايي،کمونيسم و … سايه بحران بر کشورهاي اسلامي به وفور مشاهده مي گردد.
“هراير دکمجيان” از اين بحران به عنوان يک ” بحران فرهنگي ” در جوامع عربي نام مي برد و عوامل مؤثر آن را چنين بر مي شمارد:
1- بحران هويت
2- بحران مشروعيت
3- سوء حکومت نخبگان
4- تضاد طبقاتي
5- ضعف نظامي(68:1384-60)
وي قوي ترين عامل بحران فرهنگي عرب را تأثير تخريبي نو گرايي غربي مي داند.در واقع ظهور ايدئولوژي هاي غربي مدرن به درون جامعه عرب،در نتيجه ضعف ايدئولوژيک حاکمان اين جوامع باعث جذب بسياري از نيروهاي بدنه اجتماعي جوامع به اين ايدئولوژي ها گرديد.
ايدئولوژي هايي چون مارکسيسم،کمونيسم و ناسيوناليسم با بهره گيري از شعارهاي کلان و نجات بخش و با استفاده از وضعيت بحراني جوامع عربي سعي در به دست آوردن جايگاه در بستر اجتماعي کرده و بسياري از مردم را با خود هماهنگ ساختند.
کشور عراق نيز که يکي از همين جوامع و با جو اجتماعي موصوف است،از مقوله فوق جدا نيست.عراق در اوايل قرن بيستم و اواخر قرن نوزدهم،در سيطره حکومت ترک تبار عثماني بود که پس از انقلاب عربي 1916 و پس از جنگ جهاني اول به قيموميت بريتانيا درآمد و تا سال 1958 پادشاهان دست نشانده بريتانيا که خط مشي سياسي-اجتماعي خود را از آن مي گرفتند،بر عراق حکومت مي کردند و پس از آن نيز با روي کار آمدن حکام نظامي و کودتاهاي پي در پي آشفتگي ناشي از خلاء حکومتي-فرهنگي و سياسي همچنان در جامعه موجود بود.
به وجود آمدن گفتمان هاي مختلف اعم از گفتمان اسلامي-شيعي،گفتمان مارکسيستي-کمونيستي و گفتمان ملي گرا و مبارزه هريک از اين ها براي به دست گرفتن قدرت در صحنه عراق در سال هاي مذکور شاهدي است بر مدعاي ما و موضوع اين رساله.
جنبش اسلامي-شيعي عراق که خود را تحت عنوان يک جنبش مقاومت از سال هاي دهه 1910 به بعد و در مقابله با ورود استعمار بريتانيا مطرح کرد،پس از يک دوره رکود در دوران پادشاهي عراق (از 1920 تا 1958) و با روي کار آمدن دولت انقلابي عبدالکريم قاسم وارد فاز جديدي از حيات سياسي خود گرديد.
اين جنبش که در يک فضاي گفتمان کلي مقاومت خود را تبديل به دال برتر گفتمان مقاومت کرده، در فضاي دروني خود نيز توانسته با بهره گيري از معناهاي ثابت در دوران مختلف خود،خويش را باز توليد کند.اين جنبش در حيطه کلان مدعي بازگشت به اسلام و پيوستگي دين و سياست بوده و در همين راستا هميشه با گفتمان قدرت درگير بوده است .در حيطه خرد نيز با گفتمان هاي مقاومت رقيب که با آنها اختلاف ايدئولوژيک داشته،نظير گفتمان مارکسيستي و ناسيوناليستي به مقابله پرداخته است.
گفتمان اسلامگراي شيعي عراق و جنبش مبتني بر آن را مي توان در سه دوره مطالعه نمود:
* دوره اول که مبتني بر ايده جهانشمولي و مبارزه با گفتمان مارکسيستي و ناسيوناليستي است.
* دوره دوم که ايده محلي گرايي معناي ثابت اين گفتمان را تشکيل مي دهد.
* دوره راديکاليزه شدن جنبش

در واقع گفتمان اسلامگراي شيعي در ذيل گفتمان مقاومت،طي سالهاي متمادي در عراق به مبارزه عليه گفتمان قدرت مشغول بوده و در اين راه شاهد فراز و فرودهايي بوده است که موضوع اين رساله به فراخور اسناد تاريخي مورد مطالعه مي باشد.

طرح مسأله
بافت اجتماعي و ترکيب جمعيتي و مذهبي کشور عراق عاملي بنيادين در تحولات سياسي اين کشور محسوب مي گردد.نظام سياسي عراق از سه حوزه جغرافيايي با مردمي کاملاً متفاوت تشکيل شده که هر کدام داراي خصوصيت و شرايط ذهني-تاريخي و فرهنگي-اجتماعي خاص خود مي باشند:
حوزه مرکزي متعلق به اعراب سني مذهب،جنوب از آن شيعيان و شمال در اختيار کردهاست.
نگاهي کوتاه به سه حوزه جغرافيايي موجود در عراق و درصد جمعيتي آن مؤيد دو ترکيب عمده در بافت فرهنگي عراق است:ترکيب قومي و ترکيب فرقه اي.مردم عراق هر کدام خود را زير مجموعه اي از يکي از ترکيبات موجود يا هر دوي آنها ( با نسبت کم و زياد ) ميدانند.
از لحاظ قومي،عراق متشکل از دو قوميت کرد و عرب و از لحاظ فرقه اي متشکل از دو مذهب سني و شيعه(با اکثريت مطلق شيعي) مي باشد.
ترکيب فرقه اي و قومي عراق و عدم توانايي دولت هاي حاکم در مديريت آن وضعيت نامطلوبي را در طول تاريخ براي اين کشور به ارمغان آورده است به گونه اي که اين کشور همواره درگير خشونت هاي داخلي بوده است.از سوي ديگر مسأله اشغال عراق و حکومت هاي وابسته استعماري و پس از آن ورود انديشه هاي وارداتي ناسيوناليسم و کمونيسم به عرصه سياسي عراق که همخواني چنداني با بافت مذهبي سنتي و عشيره اي اين کشور ندارد و طرح گفتمان وابسته به اين انديشه ها و ايجاد جريان در حکومت ها،محملي براي به وجود آمدن يک گفتمان ثابت مقاومت (چه در برابر دشمن اشغالگر خارجي و چه در برابر روشنفکران داخلي) با محوريت حوزه هاي علميه شيعه گرديده است.
حوزه هاي علميه عراق از لحاظ تاريخي وامدار سنت محافظه کارانه عدم دخالت علما در سياست و امور دولتي و حکومتي و بسنده کردن آنان به امور حسبيه،قضاوت،قيموميت و … بوده است و از اين رو جز در قيام سال 1920 بر عليه بريتانيا،تا قبل از به وجود آمدن جريان شهيد صدر و امام خميني عملاً جز در موارد جزئي و معدود هيچ دخالتي در اين حيطه از طرف مراجع بزرگ تقليد مشاهده نميشود.
نفوذ انديشه کمونيستي و ناسيوناليستي از دهه 1940 به بعد و روي کار آمدن حزب بعث در سال 1968 و سرکوب و تبعيض سازمان يافته شيعيان و حتي کردهاي سني مذهب توسط اين حزب،گفتمان جنبش شيعي عراق و حوزه هاي علميه را وادار به نوزايي در انديشه سياسي و حوزه تفکر نمود که ظهور و تجسم عيني آن را مي توان در سه خانواده گسترده صدر،حکيم و شيرازي و تشکيلات حزبي وابسته به آنان و سابقه مبارزاتي آنها ديد.
از دهه 1950ميلادي به بعد،تشکيل ” جماعت العلما” به ابتکار ” آيت الله سيد محسن حکيم” و ” حزب الدعوة الاسلامية” با بهره گيري از تجربه علما و انديشه هاي سياسي سيد محمد باقر صدر و رهبري فرهمندانه وي،گفتمان مقاومت شيعي عراق وارد مرحله جديدي از حيات سياسي خود مي گردد که نمود عيني آن را مي توان در انتفاضه صفر سال 1977،رجب 1979 و انتفاضه 1991 يافت.
از طرفي وجود گفتمان هاي مقاومت ديگر در برابر گفتمان قدرت بعث نظير گفتمان کرد و کمونيستي و ناسيوناليستي و رابطه گفتمان مقاومت شيعي با آنان،پروبلماتيک اصلي جنبش شيعي در تاريخ عراق در قرن اخير بوده است.
گفتمان جنبش شيعي عراق؛با تکيه بر انديشه هاي مذهبي و ايدئولوژيک خود،سعي در به وجود آوردن مقاومت در برابر گفتمان قدرت مسلط در حيطه کلان و گفتمان هاي مقاومت به مثابه “ديگري” در حيطه خرد در دوره هاي مختلف نموده است.
در واقع تشيع در طول تاريخ مورد مظلوميت بوده و به جز معدودي فرصت هاي تاريخي کم دوام،دائماً مذهبي سرکوب شده بوده است.جدا از وجه مذکور انديشه هاي دروني اين مکتب که خود زمينه ساز حرکات اعتراض آميز و طلوع جنبش هاي انقلابي است،وجه اساسي اين گفتمان مي باشد که توانسته است کمک شاياني به شکل گيري و پيشبرد استراتژي هاي کلان شيعه در عرصه ورود به فعاليت هاي جنبشي و اعتراض آميز و به طور کلي گفتمان مقاومت نمايد.
انديشه هايي چون موعودگرايي، تقيه، جهاد ، ولايت و … انديشه هايي هستند که بعضاً مختص شيعه بوده و يا اگر وجوهي از آنها در اهل سنت نيز مشاهده گردد،تفسير شيعي اين انديشه ها نيرو محرکه اعتراض و انقلاب در جوامع آنان بوده است.
آنچنانکه “توآل” مي گويد؛مذهب تشيع به سبب پيام بنيادين خود (پيام مکتبي مهدويت) قادر است در دراز مدت يک نيروي انفجاري عظيم در دل خود حمل کند.(توآل،1380:136)
علاوه بر اين انديشه اجتهادي شيعه و فقه پويا در بستر زمان-مکان،کليد واژه سيستم شناختي شيعه و مهمترين مفهوم در تبيين جهان عيني شيعيان بوده است که در جوامع اهل سنت و انديشه مذهبي آنان مغفول مانده است.(مؤثقي،1381)
در واقع رويکرد نوين در مورد بازنگري رابطه سياست و ديانت در حوزه هاي علميه که با امام خميني و شهيد صدر و آيت الله حکيم،با استفاده از باز تعريف مؤلفه هاي ذاتي و کليدي مکتب شيعه توانست جنبش شيعي را به وجود آورد که از يک سو در ايران منجر به انقلابي در ابعاد بزرگ گرديده و از سوي ديگر در عراق،اسلام گرايان شيعي و حوزه علميه را به عنوان اصلي ترين عامل تعارض و چالش با حکومت هاي وقت و به خصوص حزب بعث مطرح ساخت.
ضرورت پرداختن به زمينه هاي تاريخي شکل گيري اين جنبش و بررسي انديشه هاي نشأت گرفته و شخصيت هاي مطرح در آن مي تواند ما را به درک بهتر جامعه معاصر عراق و شناختن مؤلفه هاي تأثيرگذار بر آن در حيطه هاي مختلف اعم از فرهنگي،اجتماعي و سياسي برساند.

پيشينه تحقيق
در مورد بحث عراق بطور كلي كارهاي نسبتا زيادي در ايران انجام شده و منتشر گرديده است، اما پرداختن به وضعيت جامعه شناختي و انسان شناختي عراق، در اين تحقيقات، كمتر مورد توجه قرار گرفته است. اصولا تحقيقات به عمل آمده در مورد عراق به بررسي وضعيت سياسي عراق با تكيه بر نظريات موجود در حيطه روابط بين‏المللي پرداخته‏اند و بنابراين از كمبود ديدگاه‏هاي رايج در علوم اجتماعي در رنج است. نمونه بارز اين تحقيقات را مي‏توان در كتاب عراق، ساختارها و فرايندگرايش‏هاي سياسي، نوشته سيد حسين سيف‏زاده ملاحظه نمود.
درحيطه تحليل گفتمان جنبشي شيعي عراق، به استثناي كتاب دكتر عادل اديب و سيد حسين موسوي بنام “حزب‏الدعده اسلامي عراقي” (پيشينه تاريخي و انديشه‏ سياسي) كه آن نيز آنچنان كه از نامش پيداست از وجود نواقصي در رنج است، تقريبا مي‏توان گفت هيچ كاري در زبان فارسي انجام نشده است، كه اين خود لزوم پرداختن به موضوع مذكور با رويكردهاي نوين علوم اجتماعي، را آشكار مي‏سازد.

مشکلات تحقيق
کم اهميت جلوه دادن جنبش شيعي عراق و بازنمايي غلط اين انديشه در پژوهش هاي ساليان دراز،مطالعه اين جنبش رابا مشکلاتي مواجه کرده است.نمود انديشه فوق را مي توان در تعداد کم تحقيقات و پژوهش ها در حيطه اين موضوع مشاهده کرد.
در نگاهي گذرا به موضوع پژوهش هاي به عمل آمده در مورد انديشه هاي مبارزاتي و گفتمان جنبش شيعي عراق،بايستي خاطر نشان کرد که اين پژوهش ها عمدتاً از کمبود منابع عربي و خارجي رنج برده است.مثلاً در مورد منابع عربي بايستي اشاره کرد که تا پيش از ماه آگوست 1990 پرداختن به حزب الدعوة به طور خاص تقريباً ناممکن بود،چراکه رژيم عراق تا تاريخ ياد شده روابط بسيار نيرومندي با رژيم هاي عرب داشت.اين روابط موجب مي شد پژوهشگران در معرض بازجويي هاي قانوني وسياسي قرار گيرند.در نتيجه نوشتن درباره نيروهاي اپوزيسيون در آن زمان يک ماجراجويي غيرقابل پيش بيني تلقي مي گرديد.دراثر اين وضعيت بود که به ندرت برخي از تحقيقات محدود در مورد تاريخ و انديشه هاي حزب الدعوه در جهان عرب صورت پذيرفت.علاوه بر اين،منابع خارجي درباره اين حزب بسيار محدود است.عليرغم استثناي دولت ايران از مسأله فوق اما در مورد منابع فارسي نيز مي توان گفت تا کنون کار مدون بسيار قوي و همه جانبه نگر در مورد جنبش شيعي عراق صورت نپذيرفته است.کارهاي صورت پذيرفته در اين مورد،در قالب مقالاتي چند در نشريه ها بوده است.تنها کار انجام شده در مورد الدعوه به زبان فارسي،کار دکتر عادل اديب و سيد حسين موسوي تحت عنوان حزب الدعوه اسلامي عراق (پيشينه تاريخي و انديشه سياسي) نيز همچنانکه در عنوان فرعي کتاب آورده شده است،بخش کوچکي از کار در اين مورد را در بر مي گيرد.
علاوه بر اين ها سختي دسترسي به شخصيت هاي مؤثر در جنبش شيعي معاصر عراق را مي توان دشواري ديگر تحقيق حاضر دانست.

چهارچوب نظري
چهارچوب نظري اين رساله از ترکيب نظريه “بابي سعيد” در مورد گفتمان اسلامگرايي معاصر و نظريه “فوکو” در باب قدرت و مقاومت به دست مي آيد.
بابي سعيد در کتاب “هراس بنيادين” (اروپا مداري و ظهور اسلام گرايي )به ظهور اسلامگرايي در کشورهاي جهان سومي خاورميانه مي پردازد و سعي در تبيين تاريخي علت ظهور مجدد اسلام به عنوان يک سيستم سياسي-اجتماعي در جوامع معاصر دارد.از نظر وي اسلامگرا کسي است که هويت اسلامي خود را در مرکز عمل سياسي خود قرار مي دهد.به عبارت ديگر،اسلام گرايان کساني هستند که براي تفکر در مورد سرنوشت سياسي خويش از تعابير اسلامي استفاده مي کنند و آينده و حال فعلي سياسي خود را در اسلام مي بينند.
اسلامگرايي يک گفتمان سياسي است که تلاش مي کند اسلام را در مرکز نظم سياسي خويش قرار دهد و شامل طيفي از رويدادها از پيدايش يک ذهنيت اسلامي گرفته تا تلاشي تمام عيار براي بازسازي جامعه مطابق با اصول اسلامي را در بر مي گيرد.
در نظريه گفتمان “لاکلا و موفه” مفهوم “مفصل بندي” نقش مهمي را ايفا مي کند.مفصل بندي به اين نکته اشاره دارد که عناصر متفاوت و حتي جدا از هم وقتي در کنار يکديگر در قالب يک گفتمان گرد مي آيند،هويت نويني را کسب مي کنند.مفصل بندي به گرد آوري عناصر مختلف و ترکيب آنها در هويتي نو اشاره دارد (هوارث،1377:163)
نکته ديگر در نظريه فوق مسئله تثبيت معنا در درون يک گفتمان است که از طريق طرد ديگر معاني احتمالي آن نشانه صورت مي پذيرد.از اين رو يک گفتمان باعث تقليل معاني احتمالي مي شود.
در نظريه لاکلا و موفه،امور اجتماعي و سياسي همگستره باامور گفتماني اند و همواره در يک جامعه چند گفتمان وجود دارد که هريک داراي مفصل بندي خاص خود و مفاهيم ثابت حوزه خود هستند.از اين رو تمامي پديده هاي سياسي و اجتماعي،گفتماني اند.چراکه فقط در فضايي گفتماني قابل فهم و درک هستند.در واقع منظور از گفتمان فضايي است که در آن انسانها دنياي پيرامون خود را مي فهمند و بر اساس آن فهم گفتماني اعمال و رفتار فردي و اجتماعي شان شکل پذيرفته و قابل درک مي شود.
سعيد از مفهوم اسلام به عنوان نقطه مرکزي و تثبيت کننده معنا در گفتمان اسلامگرايي نام مي برد و تصريح مي کند که اسلام به همه عناصر موجود در گفتمان معنا مي بخشد.وي تصريح مي کند که در يک کل معنايي تاميت يافته،به چندين نقطه مرکزي بر مي خوريم که همگي در راستاي ساختن زنجيره هايي از معنا فعاليت مي کنند اما در ميان آنها يک دال ويژه (دال برتر) پيدا مي کنيم که در سطح کلان فعاليت مي کند.يعني از حوزه هاي معنايي گذشته و حال يک تاميت واحد مي سازد.دال برتر دالي است که ديگر دال ها به او رجوع مي کنند و در سايه آن وحدت وانسجام مي يابند و هويت خود را از او کسب مي کنند.دال برتر تنها نقطه اقتدار نماديني است که انسجام مجموعه کلي را تضمين و ثبات مي بخشد.
از اين رو نظريه سعيد در مورد دال برتر در حوزه گفتمان،به مفهوم مفصل بندي و تثبيت معنا در لاکلا و موفه شباهت بسيار دارد.چراکه هر دو گفتمان را مجموعه اي از عناصر فرض مي کنند که در آن يک نقطه مشخص و خاص نقش کليدي بازي مي کند.
لذا سعيد در نظريه خود به اين نتيجه گيري نائل مي شود که اسلام گرايي طرحي است که مي خواهد اسلام را از نقطه مرکزي درون گفتمان هاي اجتماعات مسلمين به دال برتر تبديل کند.طرح اسلامگرايي اساساً مصمم است که از اسلام،دال برتر نظم سياسي بسازد.(سعيد،57-48 :1379)
رساله حاضر از اين جهت مي تواند به چهارچوب نظري سعيد نزديک شود که اولاً مي کوشد تا از گفتمان اسلام گرايي بطور کلي و مفهوم تشيع در اين گفتمان در عراق تبيين کلي به دست داده و ثانياً مي کوشد تا گفتمان تشيع را به عنوان دال برتر گفتمان مقاومت در ميان ساير گفتمان هاي موجود در عراق در قرن بيستم يعني گفتمان هاي چپ،ناسيوناليستي و کرد مطرح سازد.
فهم نسبت ميان قدرت و مقاومت در مفهوم فوکويي آن بخش دوم چهارچوب نظري رساله حاضر را تشکيل مي دهد تا از رهگذر رهيافتي ترکيبي با نظريه سعيد به تحليل گفتمان هاي موجود در عراق در حيطه قدرت و مقاومت و تبيين گفتمان شيعي برسيم.
به طور کلي سه تلقي عمده از قدرت را مطرح کرده اند که در نظريات متأخر از “چهره چهارم” آن نيز سخن رانده شده است.(تاجيک،1383:76)
نخستين تلقي را مي توان تلقي مکانيکي و طبيعي قدرت دانست که از زمان هابز تا کنون مطرح است.مفهوم قدرت در نظر “هابز”، به معناي توانايي تأثير گذاري يک اعمال کننده در رفتار يک فرد زيردست است که البته از پذيرش آن خودداري مي کند.اين تلقي در نزد “ماکس وبر” نيز مطرح است.وي به تلقي صوري از قدرت باور داشت.در نزد وي قدرت عبارت است از فرصتي که در چهارچوب رابطه اجتماعي وجود دارد و به فرد اين امکان را مي دهد تا قطع نظر از مبنايي که فرصت مذکور بر آن استوار است،اراده اش را حتي به رغم مقاومت ديگران بر آنها تحميل کند.(وبر،1381:139)
اين تلقي از قدرت،در حيطه تصميم گيري معنا مي يابد اما در برداشت دوم از قدرت،برداشت قبلي يعني قدرت به مثابه توانايي تأثيرگذاري بر محتواي تصميمات زير سؤال مي رود.”باکراک و باراتز” در مقاله ” دو چهره قدرت “،”عدم تصميم گيري” را چهره دوم قدرت فرض مي کند.آنها به اين اصل باور دارند که قدرت در روند تصميم گيري انعکاس مي يابد.اما معتقدند که تا اندازه اي که شخصي يا گروهي – آگاهانه يا نا آگاهانه – بر سر راه بيان عمومي تضادهاي سياسي موانعي را ايجاد مي کند يا آنها را تقويت مي کند،آن شخص يا گروه داراي قدرت است.
از نظر آنها در حالي که رهيافت قدرت به مثابه تصميم گيري مستلزم توجه به مشارکت فعال گروهها در روند تصميم گيري است،عدم تصميم گيري،اهميت سازمان سياسي را در محدود کردن مشارکت گروههاي معين و محدوديت بيان عقايد خاص نشان مي دهد.رهيافت دوم از قدرت نيازمند فهميدن پويايي هاي عدم تصميم گيري است.(هيندس،5-2 :1380)
تلقي سوم از قدرت به وجه توطئه آميز آن توجه دارد.اين تلقي را “لوکس” مطرح مي کند.در اينجا توانايي دستکاري در رفتار انسان از راه ايجاد نيازها مطرح مي شود.
توانايي يک شخص يا گروه بر شخص يا گروه ديگر،نه با واداشتن شخص يا گروه مفعول و انجام عملي که خودش آنطور عمل نمي کرد،بلکه به قول لوکس با تأثير گذاشتن،شکل دادن يا تعيين خواسته هاي وي همراه است.(لوکس،29-15 :1375)
در واقع اين تلقي بيشتر به ديدگاه مکتب فرانکفورت در مورد نقش رسانه هاي مدرن در زندگي انسان و مباحث “گرامشي” در ذيل مفهوم “هژموني” نزديک است.
“هربرت مارکوزه” در کتاب “انسان تک ساحتي” (1964) از توتاليتر بودن جوامع پيشرفته صنعتي بحث مي کند.جوامع پيشرفته صنعتي بر خلاف جوامع توتاليتر پيشين مانند آلمان نازي و روسيه سوسياليستي که شهروندان خود را از راه ترور و وحشي گري آشکار سرکوب مي کردند،شهروندان را از راه دستکاري مؤثر بر نيازها،که تکنولوژي جديد امکان آن را فراهم کرده است،کنترل مي کنند.اين وضعيت چيزي را به وجود آورده است که مارکوزه آن را ” آزاد نبودن آسوده و آرام،صاف و ساده،عقلاني و دموکراتيک” ناميد.لوکس از اين مسئله تحت عنوان نگرش راديکال قدرت نام مي برد.
فوکو از جمله شاخص ترين نظريه پردازاني است که در مورد قدرت نظريه پردازي کرده است.ديدگاه فوکو در مورد قدرت پس از انتشار مطالعاتش در زمينه ” انضباط و تنبيه” و جلد اول “تاريخ جنسيت” تغيير مي يابد.او در آثار نخستين خود تمايز روشني ميان قدرت و سلطه قائل نيست اما در مباحث اخير خود از “تکنولوژي هاي حکومتي” سخن به ميان مي آورد که مابين ” بازي هاي قدرت و حالات سلطه ” قرار مي گيرند.(هيندس،1380:23)
در مطالعات فوکويي عموماً اين تلقي فوکو از قدرت مورد توجه قرار مي گيرد.فوکو حکومت را در کلي ترين معناي آن يعني در الگويي از اعمال قدرت دنبال مي کند که با ” هدايت رفتار” سر و کار دارد.(همان،24)
فوکو بر اين باور است که قدرت در همه جا پراکنده است و به صورت شبکه اي سيال در بخش هاي مختلف جامعه پخش گرديده است.از ديدگاه وي قدرت همه چيز است و هيچ امري خارج از شمول قدرت وجود ندارد.او برخلاف تلقي وبر از قدرت آن را مقوله اي “از بالا” نمي داند.او قدرت را شيوه اي مي داند که در آن “برخي اعمال ، اعمال ديگر را تغيير مي دهند.” از نظر وي چيزي به نام قدرت في نفسه به شکل متمرکز وجود ندارد.(رضايي،1384:83)
از نظر فوکو قدرت يک وضع استراتژيک پيچيده در جامعه اي معين است و اين چهره از قدرت حتي با ضد خود نيز پيوند و ارتباطي وثيق برقرار مي کند.به عبارت ديگر “قدرت” هميشه همراه با “مقاومت” است.
در شبکه معنايي فوکو نقاط مقاومت در سراسر جامعه وجود دارند و مقاومت هاي مورد تحليل وي داراي تيپولوژي هاي متفاوتي هستند:آماده براي مصالحه اما در ضمن وحشي،خشن،کاستي ناپذير و قرباني طلب.مقاومت ها در زمان و مکان پخش هستند و هيچگاه گسست هاي ريشه اي و تقسيم هاي دقيق ايجاد نمي کنند.(تاجيک،1383:81)
همه افراد جامعه در شبکه اي از قدرت گرفتارند.افراد مالک يا کارگزار قدرت نيستند بلکه مجري آن هستند.حقايق و خواسته ها همه از قدرت ناشي مي شوند و فرد هم محصول قدرت و هم وسيله اي براي تشخيص و تبلور آن است.از نظر وي براي شناخت قدرت بايستي از سطح خرد فراتر رفت و به شناسايي مکانيسم ها و تکنيک هاي قدرت پرداخت.
فوکو معتقد است که قدرت براي اجراي خود نيازمند مقاومت است و از طريق ظهور نقاط مقاومت است که قدرت در سراسر حوزه اجتماعي انتشار مي يابد.مقاومت البته قدرت را مختل نيز مي کند.مقاومت يکي از عناصر عملکرد قدرت و هم يکي از عوامل بي نظمي دائمي آن است .(دريفوس و رابينو،1376:26)
از نظر فوکو در جايي که امکان مقاومت وجود ندارد روابط قدرت نيز نمي تواند وجود داشته باشد.وي مناسبات قدرت را همواره پيچيده و مزورانه فرض مي کند و به بررسي شکاف هاي ايجاد شده در نتيجه مقاومت در استراتژي قدرت مي پردازد.از طريق همين شکاف هاست که قدرت شناخته مي شود و قدرت از طريق اعمال خود،خود را مي شناساند.
همچنانکه شکل اعمال قدرت در هر جامعه در دوره هاي تاريخي متفاوت است،ما نيز با اشکال متفاوت مقاومت روبروييم.
در تحليل فوکو از رابطه ميان سوژه و قدرت اشاره زيادي به مفهوم مقاومت مي گردد.سوژه از نظر وي به لحاظ گفتماني اين امکان را مي يابد که در برابر گفتمان قدرت مقاومت کند، در حالي که مقاوت همراه هميشگي قدرت است.يعني هر کجا که قدرتي ملاحظه شود،مقاومت نيز در آنجا وجود دارد.(رضايي،1384:82)

نتيجه:
وجود گفتمان هاي مختلف در جامعه که هرکدام داراي مفصل بندي و مفاهيم ثابت و غير ثابت خاص خود هستند و درک اعمال فردي و اجتماعي کنشگران از خلال گفتمان هاي مختلف در نظريه لاکلا و موفه و همچنين تلاش سعيد در تبيين ظهور مجدد پديده اسلامگرايي به عنوان دال برتر گفتمان سياسي مسلمانان در عصر حاضر،در کنار نظريه فوکو در باب همزيستي قدرت و مقاومت و اينکه امکان مقاومت هميشه در هر نوع روابط قدرتي مفروض است (چراکه اين دو مفهوم با يکديگر معنا مي يابند)،چهارچوب نظري اين رساله را در تبيين گفتمان هاي قدرت و مقاومت در عراق در دوره هاي تاريخي مختلف و بررسي گفتمان جنبش شيعي به عنوان يک گفتمان مقاومت ثابت که خود را در مقابل همه گفتمان هاي قدرت بازسازي کرده و بر اساس اراده معطوف به قدرت ،دست به مقاومت و ايجاد استراتژي و تاکتيک هاي خاص در اين حيطه زده است،فراهم مي سازد.

روش شناسي
بررسي اجمالي الگوهاي مطالعات تاريخي
مطالعه ما يك مطالعه مردم شناختي با رويكرد تاريخي، با زمينة اجتماعي – سياسي، فرهنگي و ديني است كه در طول قرن بيستم استمرار مي يابد و به زمان حاضر مي‌رسد.از اينرو بايستي با الگوهاي مطالعات تاريخي به اين موضوع پرداخت. الگوهايي كه معمولاً در اينگونه موارد از آنها استفاده مي‌شود، هر كدام مي‌تواند جايي در اين مطالعه داشته باشد. الگوهايي چون مطالعات “شخصيت محوري”، “واقعه محوري”، سال محوري و … كه هر كدام در بر گيرنده محاسن و معايبي هستند.در رويكرد شخصيت محور، سعي در مراجعه به شخصيت‌هاي مطرح و صاحبنظران هر دوره تاريخي مي‌شود، تا با استفاده از نظريات آنان، به تبيين شرايط اجتماعي زمانشان پرداخت. رويكرد واقعه محور به مطالعه مهمترين وقايع اتفاق افتاده در تاريخ مي‌پردازد و رويكرد سال محور نيز به تفكيك سالها يا دسته بندي آنها پرداخته و به مطالعه شرايط اجتماعي از خلال آنها مي‌پردازد.
اگر چه هر كدام از الگوهاي ياد شده به مطالعه برش‌هايي از تاريخ مي‌پردازند، اما داراي معايبي نيز مي‌باشند.
رويكرد شخصيت محور، اگر چه به مطالعه نمادهايي از تفكر يك زمان معين مي‌پردازد، اما كنش تاريخي يك دوره، لزوماً با تعيين اصول فكري يك شخص معين تعريف و تبيين نمي‌گردد. علاوه بر آن، در هر برهه از تاريخ، ممكن است چندين شخصيت، با نظرات متفاوت و مختلف وجود داشته باشند كه هر كدام بخشي از تاريخ را تشكيل دهند.
مطالعات با رويكرد “واقعه محور” نيز، صرفاً به نقاط عطف تاريخي و حوادث بزرگ توجه نشان داده و به ديگر وقايع تاريخي اهميتي داده نمي‌شود، بعلاوه اين روش مشخص نمي‌سازد كه حوادث و وقايع ما بين دو نقطة عطف تاريخي را چگونه بايستي مطالعه كرد.
رويكرد سال محور نيز، اگر چه با ديد ريز و خردي كه دارد، مي‌توان بوسيله آن تك تك جزئيات را تحليل نمود و آنها را در كنار هم قرار داده و به تصوير كلي برسيم، اما از آنجا كه اين رويكرد، تنها به مسائل خرد مي‌پردازد، امكان تفكر كلان نگر را سلب نموده و اجازه رسيدن به نقطه نظر كلي را به ما نمي‌دهد تا بتوانيم با تأمل در فرايندهاي كلاني كه جامعه را به پيش مي‌برند، به تحليل واقعي دست يازيم.
با توجه به روش‌هاي ياد شده و معايب آنان، بنظر مي‌رسد اگر چه توجه به روش‌هاي فوق را مي‌توان در موارد خاص در مطالعات تاريخي گنجانيد، اما بايستي به روشي دست يازيد تا بتوان توسط آن به مطالعه همه جانبه و دقيق تاريخ رسيد، و اين روش، روش “تحليل گفتمان” يا “گفتمان كاوي” است.
در تحليل گفتماني، فعاليت‌ها و پديده‌ها؛ هنگامي قابل توجه و درك مي‌شوند كه در كنار مجموعه‌اي از عوامل ديگر، و در قالب‌هاي خاص گفتماني در برهه‌هاي زماني قرار مي‌گيرند و از اين رو معناي اجتماعي كلمات، گفتارها، اعمال و نهادها با توجه به بافت كلي‌اي ترسيم مي‌گردد كه خود اين اعمال جزئي از آن بافت محسوب مي‌گردند. و از اين رو هر عمل را بايستي با توجه به گفتمان خاص آن عمل كه در آن جاري است، شناخت و تحليل نمود.
از سوي ديگر، جامعه هميشه صحنه كشمكش و مبارزه گفتمان‌هاي مختلف است كه اين گفتمان‌ها با ساخت معنايي و جهان‌ذهني و به عينيت در آوردن آن سبب ساختن يك “ديگري” مي‌گردند و از اين طريق به مباحث هويتي دامن مي‌زنند.
در بررسي‌هاي تاريخي و تحليل متون تاريخي، با شيوه تحليل گفتماني، هم شناخت جريانات و فرايند‌ها مد نظر بوده و هم به سطوح خرد و جريانهاي روزمره توجه مي‌شود و از اين منظر، مي‌توان ابعاد مختلف يك پديده اجتماعي را بررسي كرد. از اين رو در اين روش تلاش مي‌شود تا گفتمان‌هاي مختلف در جامعه شناسايي گردد تا نشان داده شود كه گفتمان‌هاي مختلف، و گاه متضاد چه فضاي گفتماني را فراهم كرده‌اند تا متن تاريخي بتواند در آن شكل گرفته و عرضه گردد.اين فضاي گفتماني مي‌تواند به گونه‌اي ترسيم گردد كه همه صداها را در يك برهه از تاريخ در بر گيرد و نقش آنها را در بافت گفتماني معين سازد.
آنچه در اين روش، بسيار مهم و سودمند است، اين است كه تحليل گفتمان امكان شناسايي جريانهاي مختلف را فراهم آورده و ما را قادر مي‌سازد تا به فهم و درك بيشتر و بهتر فرايندهاي تاثيرگذار برسيم، هر چند آن فرايندها و جريانات در اقليت بسر برند.

گفتمان چيست؟
گفتمان را در نظريه فرهنگي مدرن و پست ‌مدرن، دال بر وجود پيكره يا مجموعه‌اي از گزاره‌ها و فضاياي منسجم و بهم پيوسته‌اي دانسته‌اند كه با تعريف و مشخص ساختن يك موضوع، شيء و يا محمول و با ايجاد مفاهيمي براي تحليل آن موضوع يا محمول، ارزيابي دقيقي از واقعيت ارائه مي‌دهد. (نوذري 22: 1380)

از مردم شناسي تا گفتمان كاوي
گفتمان كاوي معاصر، راهي طولاني را پيموده است: از مطالعات اوليه زبان شناختي، در زمينه ضمائر و انسجام معنايي و اولين مشاهدات درباره نوبت گيري در مكالمه گرفته تا مطالعات اوليه مردم شناختي درباره شيوه سخن گفتن در فرهنگ گوناگون.
گفتمان كاوي نه تنها به يك فعاليت چند رشته‌اي گسترده تبديل شده است، كه حداقل نيم دو جين رشته‌هاي علمي گوناگون را در بر مي‌گيرد و در چندين حوزه به نوعي پيچيدگي نسبي نيز دست يافته است. وسعت اين امر به حدي بوده است كه موجب تخصصي شدن غير قابل اجتناب شده و باعث شده ديگر تضميني براي فهم متفابل وجود نداشته باشد. اين در حالي است كه طبيعت ميان رشته‌اي آن و ابتكار و نوسازي مداوم در مرزهاي قلمرو امروزين دانش، اين رشته را تضمين مي‌كند.
اگر چه مطالعات مردم شناسي در دهه‌هاي گذشته، در اوايل دهه 60، انديشه رشته جديد، روشن و نظام‌مند گفتمان كاوي را فراهم آورد، اما آنچنان كه آمد، اكنون مردم شناسي يكي از رشته‌هاي درگير در اين نگرش چند رشته‌اي است.(ون دايک،59-58 :1382)
در واقع مردم شناسي با ارائه اولين توصيفات قوم نگارانه از رخداد ارتباطي يا شيوه‌هاي سخن گفتن در بافت‌هاي فرهنگي زمينه را براي بوجود آمدن اين رشته هموار كرد. تاكيد اوليه در اين رشته در ارتباط با گفتمان كاوي اين نكته بود كه اهل يك زبان نه تنها با دستور زبان خود آشنايي دارند، بلكه به مثابه‌ اعضاي يك فرهنگ، داراي نوعي توانش ارتباطي عالي تر هم هستند و همچنين دانش فرهنگي مشتركي درباره قواعد مربوط به اينكه چگونه با هم درست حرف بزنند، نيز دارند.
اين مطالعات را مي‌توان گامي در جهت تاسيس رشته تحليل گفتمان يا گفتمان كاوي دانست. مطالعاتي كه در كنار زبان شناسي، پروژه‌اي را كليد زد كه بعدها فقط در اين دو رشته خلاصه نشد، بلكه مرزهاي تاريخ، جغرافيا، سياست، معنا شناسي1 ، نشانه شناسي2 ، سبك شناسي3 و بسياري رشته‌هاي ديگر علوم انساني را در نورديد.
گفتمان پديده‌، مقوله يا جرياني اجتماعي است. به تعبير بهتر، گفتمان جريان و بستري است كه داراي زمينه‌اي اجتماعي است. يعني محتوا و نوع آن توسط مكان و زمان آن تعيين مي‌گردد. (مك دانل 56 : 1380)
گفتمان تاكيد بر فرايندهاي اجتماعي دارد كه مولد معناست و از درون گفتمان‌هاي متفاوت، جهان هاي متفاوت درك مي‌شود، چرا كه جهانبيني متفاوتي در هر نوع از گفتمان ها وجود دارد. همچنين گفتمان را ابزار سلطه و تهاجم و استيلا نيز مي‌دانند و ابزاري است براي به انقياد در آوردن زيردستان توسط زورمداران و طبقات اجتماعي مختلف داراي واژه‌ها، عبارات و اصطلاحات خاص خود كه نشان دهندة گفتمان خاص آنهاست، مي باشند.
به اعتقاد بسياري، اميل بنونيسته4 زبانشناس فرانسوي در كتاب مسائل زبانشناسي عمومي (1969) براي نخستين بار از واژه گفتمان، بار معنايي خاصي را در نظر گرفته است.او در اين كتاب بين گفتمان به مشابه شيوه ذهني كلام يا نوشتار و تاريخ يا روايت كه ظاهراً در انزوا و عيني است، تمايز قائل مي‌گردد. (نوذري 20: 1380)
نكته مهم در تعريف وي از گفتمان، عبارتست از جايگاه گوينده يا سوژه، موقعيت مكاني و زباني وي در محدوده يا قلمرو زبان. به تعبير واضح‌تر، او بين گفتمان و زبان تمايزي را كه كريس بالديك و ديگران بطور عيني و قطعي قائلند مشخص نمي‌سازد. به زعم بنونيسته، گفتمان همان زبان آدمي است، مادامي كه بتوان آنرا با ارجاع به سوژه يا گوينده با ارجاع به موقعيت مكاني و زماني وي يا به ديگر متغيرهايي كه براي تعيين بستر متمركز شده پاره گفته‌ها تبيين نمود.(همان؛ 22).



قیمت: تومان


پاسخ دهید